مرتضى مطهرى

597

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

--> گسسته ديد تا بتوان براى هر چيزى يك طبيعت مخصوص قائل شد . - اين به بحث قوه و فعل مربوط نمىشود ؟ استاد : قوه و فعل خودش به حركت مربوط است . حركت يك نوع قوه و فعل است . البته از آن جهت كه به حركت مربوط مىشود به قوه و فعل مربوط مىشود - نه ، بنده نمىخواهم توضيح بفرماييد كه مربوط مىشود يا مربوط نمىشود ، بنده از اين جهت عرض مىكنم كه شما هيچ خاصيتى براى اين شىء نمىتوانيد به نحو بالقوه فرض بكنيد كه مثلا اين شىء بالقوه اينطور است ، يعنى طبيعتش چنين اقتضائى دارد ، بلكه بايستى بگوييد اگر در ارتباط با اين شىء در نظر بگيريم بالقوه چنين است و اگر در ارتباط با آن شىء در نظر بگيريم چنان است . استاد : نه ، آن را بالقوه نمىگويند . اين ، اصطلاح بالقوه نيست . معنى اينكه يك طبيعت يك اقتضائى دارد لزوما با آن مسأله بالقوه يكى نيست . تعبير بالقوه كردن در اينجا تا حدى نارساست . پس مىگويند اينكه براى هر چيز طبيعت قائل شويم و مثلا بگوييم انسان طبيعتش چنين اقتضا مىكند و اين درخت آلبالو طبيعتش چنان اقتضا مىكند ، اين مبتنى بر دو نوع بينش است : يكى بينش سكون و عالم را در حال يكنواختى ديدن يعنى در دو لحظه به يك حال ديدن ، و ديگر بينش استقلال و گسستگى اشياء از يكديگر و اشياء را بىارتباط با يكديگر ديدن . اما اولا بنابر بينش حركتى - يا گاهى به تعبير خود اينها بينش ديالكتيكى - هيچ چيزى در دو لحظه به يك حال نيست ، يعنى خودش خودش نيست ؛ هر چيزى در لحظهء دوم غير خودش است . وقتى كه يك شىء در لحظهء دوم خودش خودش نباشد ديگر طبيعت برايش معنى ندارد . اصلا طبيعت در نظر گرفتن براى اشياء فرع بر ثابت انگاشتن آنهاست . وقتى كه ثباتى در كار نباشد طبيعتى هم وجود نخواهد داشت . ثانيا قطع نظر از مسألهء حركت ، اگر اشياء استقلال ذاتى از يكديگر داشته باشند باز طبيعت قابل تصور است ، اما اگر اشياء در متن ذاتشان به يكديگر پيوسته باشند ، يعنى پيوستگى جزء ذاتشان باشد چگونه مىتوان براى هر شىء يك طبيعت جداگانه فرض كرد ؟ اگر ارتباط من با اين خانه بيرون از ذات من نباشد كه بگويم من ذاتى دارم ، رابطه‌اى هم با اين خانه دارم كه اگر رابطه‌ام از من گرفته شود من من هستم ، خانه هم خانه است و اين ارتباط يك امر عرضى و زائد است ، بلكه اصلا همان « من » من به رابطه‌ام با اين محيط خودم بستگى دارد كه اگر ارتباطم با اين محيط عوض بشود من ديگر آن من نيستم ، در اين صورت چگونه مىتوان گفت من يك طبيعتى دارم و خانه هم يك طبيعتى مستقل از من دارد ؟ شما از يك طرف كه مسألهء حركت را در نظر بگيريد و از طرف ديگر ارتباط متقابل اشياء با يكديگر را در نظر بگيريد آن وقت مىبينيد كه حركت به تنهايى نمىتواند اشياء را توجيه كند ، ارتباط متقابل هم به تنهايى نمىتواند اشياء را توجيه كند ، تا چه رسد به سكون و گسستگى كه بخواهيم هر شىء را در حال سكون و اشياء را بىارتباط و گسسته از يكديگر ببينيم ، بلكه بايد ايندو را با هم در نظر بگيريد و اشياء را متغير و در حال ارتباط متقابل ببينيد تا بتوانيد آنها را توجيه كنيد . اين ، يك اشكال است . ( فعلا ما داريم اشكال را تقرير مىكنيم و كارى به جواب اشكال نداريم . )